تبليغاتX
رسول


رسول






















اتاق من سه تا پنجره داره... آخه خونه ای که توش زندگی میکنم از اون خونه قدیمی هاست.. از این نوع خونه ها بیشتر خوشم میاد.. دو تا باغچه خوشگل با چند تا درخت ... سیم تلفن کنار یکی از پنجره ها قرار گرفته... چند ماه هست که دو کبوتر عاشق، شب ها اونجا روی سیم تلفن کنار هم یا بهتر بگم تو بغل هم می خوابن.. نمیدونین چقدر رمانتیکه... یه گربه هم میاد و میره... اونم تو بهار دو تا توله خوشگل به دنیا آورد... الان توله ها بزرگ شدن... بعدا" فهمیدم که همین توله ها تخم های این دو تا کبوتر رو خوردن...

خلاصه از همه اینا که بگذریم...

امشب یکی از کبوترا نیست... این یکی هم که هست هنوز بیدار مونده و سرش رو تکون میده... امیدوارم واسه اون یکی اتفاق خاصی نیفتاده باشه... ممکنه کار اون توله ها باشه... البته اونا هم که گناهی ندارند... اقتضای طبیعتشون همینه...


نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 20:58 توسط رسول| |


همیشه همه چیز اونطوری که ما فکر می کنیم پیش نمی ره.... شده تا حالا سعی کنین یه کاری رو انجام بدین همش به بد شانسی بخورین...؟؟ یا سعی کنین به کسی نزدیک بشین اما هر کاری که می کنین بر عکس جواب بگیرین...؟؟ تو این جور مواقع ما مقصریم یا شانس نداریم..؟؟ کدومش..؟؟

خیلی ها می گن بد شانسی آوردیم... اصلا" به شانس اعتقاد دارین...؟؟ یا همه چی به تلاش و پشت کار ما بستگی داره...؟؟

من فکر می کنم به افکار ما بستگی داره... مطلب زیر رو تو اینترنت دیدم... به نظرم جالبه...



این جمله را هر کدام از ما بارها شنیده ایم که فلانی خیلی خوش شانس است و یا در برابر، از بد شانسی شخصی دیگر سخن می گوییم. شانس، واژه ای است که از کودکی مکررا به گوش ما خورده است. شاید برای بسیاری از ما از طلوع و غروب خورشید هم ملموس تر باشد. اما به راستی شانس چیست؟ چطور اندازه گیری می شود؟ آیا یک بحث خرافاتی است و نباید به آن اعتنا کرد؟

وقتی در حال رانندگی هستید و با یک ترمز به موقع از یک تصادف حتمی جان سالم به در می برید، موفقیت حاصله را نتیجه خوش شانسی خود می دانید یا حواس جمعی و تمرکز قابل تحسینتان؟ در بسیاری از دایره المعارف ها از کلمه شانس به عنوان یک حادثه ناشناخته و غیرقابل پیشگویی یاد می شود که سبب وقوع حوادثی دلپذیر و یا بسیار ناگوار و نامطلوب می شود.

اکثر ما در جامعه با توجه به واژه شانس، افراد را به دو گروه خوش بخت و خوش شانس و بدشانس طبقه بندی می کنیم. مردم خوشبخت بدون اینکه بدانند، دارای تفکر و منشی هستند که خوشبختی، سعادت و بهروزی را در زندگی برای خود به ارمغان می آورند. اندیشه ها و پندارهای ما کیفیت و چگونگی زندگی ما را می سازد و ما را به اوج سعادت و خوشبختی و یا فلاکت می رساند. فکر و اندیشه مثبت، جسم و ذهن را سالم و پر از نشاط و طراوت می کند. در نتیجه این شادمانی و سرحال بودن، سیستم ایمنی بدن ما فعال می شود و در نتیجه بدنی قوی و بابنیه خواهیم داشت.


تفکر مثبت همراه با سلامتی کامل، راه رسیدن به پیروزی و خوشبختی را به ما نشان می دهد. ما باید باور کنیم که زندگی خوب حق ماست و ما لیاقت آن را داریم. ما با اعتقاد به شانس درواقع از زیر بار مسوولیت ها شانه خالی می کنیم.

هر جا که علتی برای کارها و گرفتاری های خود در زندگی نمی یابیم آن را به گردن شانس و اقبال بد خود می اندازیم و به زمین و زمان بد و بیراه می گوییم. اعتقاد به بدشانسی همان افکار منفی است که از موفقیت ها و کامیابی های شما جلوگیری می کند.

اینگونه افکار مانع خوشبختی و پیروزی شماست. علاوه بر آن، این اعتقادات بر سلامت جسمی و روحی و روان شما تاثیرات منفی می گذارد و باعث می شود شما دائما بدبیاری بیاورید و بیش از پیش بر اعتقادات غلط خود پافشاری کنید. نگرانی، خشم، ترس و منفی بافی حاصل تفکر منفی است که شما را به تباهی می کشاند. این باور در ضمیر ناخودآگاه شما لانه می کند و اجازه تحرک و تغییر و تحول را از شما می گیرد.

شما می توانید با تلقین های سازنده و تجسم های ذهنی دلخواه، ضمیر ناخودآگاه خود را در مسیر اهداف خود قرار دهید. با تکرار باورهای درست و خوب، تفکر شما به تدریج تغییر می کند و در نتیجه زندگی شما نیز دچار تغییر و تحولات مثبتی خواهد شد. باور کنید فرصت ها و شانس های زندگی شما در بطن مشکلات و گرفتاری ها پنهان هستند فقط کافی است کمی تمرکز کنید، احساسات پوچ و بی اساس را کنار بگذارید و دائما به خود تلقین کنید که توانایی رویارویی با مشکلات را دارید.

یکی از بهترین راه ها برای تلقین این است که هر شب با خودتان تکرار کنید؛ «خدایا من خوشبختم و بابت این همه نعمت و سلامت تو را سپاس می گذارم». بهتر است دائم به تلاش های خود فکر کنید و با قضاوتی منصفانه به نتیجه کار بنگرید. آیا برای یافتن شغل مناسب تمام تلاش خود را کرده ام؟ آیا برای رسیدن به هدف خود تنبلی، سستی و رخوت را کنار گذاشتم؟

در صورت رویارویی با نتایج ناخوشایند و قضاوت درست و منطقی می بینید که بسیاری از نامرادی ها و ناملایمات زندگی نتیجه کم کاری و عدم توجه و تمرکز ماست و هیچ ارتباطی به خوش شانس و یا بدشانس بودن ما ندارد.

شانس و اقبال در نتیجه قسمت و مشیت الهی و یا تصادف نیست. این واژه بازخورد افکار و اعمال ماست.


آخه من چرا این قدر بد شانسم...؟؟ اخه چرا....؟؟؟sharky.gif : 72 par 70 pixels.

مامان............!!1tantrumsmiley.gif : 39 par 29 pixels.


نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 7:52 توسط رسول| |

گاهی وقتا آمدم دست به یه کارایی میزنه که فکر میکنه درسته. اما بعد از مدتی می فهمه که نه... همه چی اونطور که فکر میکنه نیست... شایدم میدونه که درست نیست اما با خودش لجبازی میکنه و آخرش کار خودش رو میکنه. تهش هم میبینه که در حد تیم ملی گند زده و یه لکه سیاه تو زندگیش گذاشته. باعث ناراحت شدن چند نفر شده. حتی ممکنه به زندگی و احساسات دیگران لطمه وارد کرده باشه... اما پشیمونی سودی نداره.. به هر حال دیگه نباید دوباره اشتباه کنه... اما چه کنیم که این انسان خطا کاره و به خودش و دیگران جفا میکنه...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 23:30 توسط رسول| |

آدم خلیفه تنهای خدا   

روی زمین است

امپراتوری که گاهی باید برگردد 

به آخرین سلاحش

« ... و سلاح او گریه است »


خطی کشید روی تمام سوال ها
تعریف ها معادله ها احتمال ها

خطی کشید روی تساوی عقل و عشق
خطی دگر به قائده ها و مثال ها

خطی دگر کشید به قانون خویشتن
قانون لحظه ها و زمان ها و سال ها

از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید
خطی به روی دفتر خط ها و خال ها

خط ها به هم رسید و به یک جمله ختم شد
با عشق ممکن است تمام محال ها


مطالب بالا از مجموعه شعری به نام « گریه های امپراتور » از آقای فاضل نظری است.امروز از کتاب فروشی خریدم.به نظرم جالب اومد.شما هم بگیرین و بخونین.شاید براتون جالب باشه....

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 14:35 توسط رسول| |



پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر».
با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت،
John

پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن!!



سلام. مدت زیادی است که چیزی ننوشتم. این روزا نوشتن هم برام سخت شده. دوست دارم فقط بشنوم... به قول ابوسعید ابوالخیر[1]


زان ناله که در بستر غم دوشم بود

غمهاي جهان جمله فراموشم بود

ياران همه درد من شنيدند ولي

ياري که درو کرد اثر گوشم بود

 البته نمیدونم ربطش کجا بود.... خودمم شک داشتم این رباعی به حرفای من ربط داره یا نه ..

یادمه اون قدیما یه دفترچه داشتم که هر وقت بیکار بودم، برگه های سیفدِش رو که مثل پر قو می موند، با نوشته هام سیاه می کردم. البته شباهتی هم به پر قو نداشت چون دفترش خط دار بود. به هر حال از هیچی که بهتر بود. نمی دونم چی شد که یه شب به کله مبارکمون زد آتیشِش بزنم. یادم نمیاد چرا...!؟ توش شعرم نوشته بودم. هر وقت شعرای خودمو می خوندم، این دهن مبارک سر باز می کرد و نیشای[2] الاکلنگیم با عشوه هر چه تمام خودشون رو نشون می دادند. یکی نبود بگه تو رو سَنَنَ [3]. به قول شاعر[4] 

من دگر شعر نخواهم بنويسم كه مگس

زحمتم مي دهد از بس كه سخن شيرين است

 

خلاصه گفتیم بیام اینجا چند کلمه ای اختلاط کنیم...  امیدوارم از داستان بالا هم خوشتون اومده باشه.... ما رو هم تو این ماه عزیز فراموش نکنین... التماس دعا 


زیر نویس ها:

1- می شناسینش که...

2- نیش: به همان دندانهای جلوی دهان که در قسمت تحتانی ..نه..نه.. ببخشید... فوقانی دهان قرار دارد، گفته می شود..

3- یک نوع اصطلاح در فرهنگ لوطی گریه..

 4-  نمیدونم شاعرش کیه...

 


نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 16:20 توسط رسول| |


پسرک باهوش نگاهش خبر از کشف تازه ای میداد... دوان ....دوان.... مادر را برای دیدن خدا به حیاط خانه برد.مادر فکرمی کرد پسرک جانوری غریب دیده و در تصور خود او را خدا می خواند . اما پسرک با دستان کوچکش به شبنمی اشاره کرد که بر روی گلبرگ های سرخ رنگ گل نشسته بود . مادر از تصور پاک و معصومانه کودکش اشک ریخت و او را در آغوش کشید…

کودک پاکترین ذره را خدا میدانست....



سلام... مدتی نبودم... با شهرداری مشهد در برگزاری طرح اوقات فراغت همکاری میکردم... اسم طرح " آفتابگردان " بود... من تو قسمت مناطق محروم کار میکردم... عاشق دیدن لبخند روی لب های یک کودک معصوم هستم... احساس نزدیکی به خدا بهم دست میده... بزودی یه گزارش رو وبلاگم میزارم... مواظب خودتون باشید... مخصوصا" این روزا که آنفولانزای خوکی هم راه افتاده بین آدما...

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 23:36 توسط رسول| |

يک سخنران معروف سينما , سمينار خود را با بالا گرفتن يک 20 دلاري آغاز کرد. او از 200 نفر شرکت کننده در سمينار پرسيد: "چه کسي اين اسکناس 20 دلاري رو دوست دارد ؟" دستها شروع به بالا رفتن کرد.او گفت:"من مي خواهم اين 20 دلاري را به يکي از شما بدهم. اما اول بگذاريد يک کاري بکنم." سپس شروع به مچاله کردن اسکناس کرد. پس دوباره پرسيد: "کسي هست که هنوز اين اسکناس را بخواهد؟" باز دستها بالا رفت.او اين گونه ادامه داد: "بسیار خوب. اگر من اين کار را با اسکناس بکنم چه؟" و بعد اسکناس را به زمين انداخت و با کفش خود شروع به ماليدن آن به کف اتاق کرد.سپس آن را که کثيف و مچاله شده بود برداشت و باز گفت: "هنوز کسي هست که اين 20 دلاري را بخواهد؟" اما هنوز دستها در هوا بود.سخنران گفت: "دوستان من , همگي شما يک درس با ارزش را فرا گرفتيد. شما بي توجه به اينکه من چه بلايي بر سر اين اسکناس آوردم باز هم خواستار آن بوديد. زيرا هيچ از ارزش آن کم نشده بود و هنوز 20 دلار مي ارزيد.""خيلي از اوقات ما در زندگيمان , به وسيله تصميم هايي که مي گيريم و وقايعي که برای پيش مي آید , پرتاب , مچاله و به زمين ماليده مي شويم. در اين گونه مواقع احساس مي کنيم که ارزش خود را از دست داده ابم, اما مهم نيست که چه اتفاقي افتاده يا خواهد افتاد, به هر حال شما هرگز ارزش خود را از دست نمي دهيد:تميز يا کثيف , مچاله يا صاف , باز هم شما از نظر آنهايي که دوستتان دارند ارزش فوق العاده زيادي داريد." ارزش زندگي ما به کارهايي که انجام مي دهيم و افرادي که مي شناسيم تعيين نمي گردد. بلکه بر اساس آن چيزي که هستيم تعيين مي شود.


سلام به دوستان گلم...

چند وقتی نبودم دیگه... امتحانات و بعدشم بدو بدو دنبال نمره... این ترم واقعا" در حد تیم ملی خراب کردم... خدا رو شکر در حد المپیک نبود... به هرحال گذشت و منم مانند پایان هر ترم دپرس شدم... داستان بالا رو هم یه جا خوندم... یه کمی امیدوار شدم... چه میشه کرد... اینم زندگی ماست... عینهو ماست...!!!


نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 21:32 توسط رسول| |

23 سال پیش... دوم تیر ماه 1365 .... ساعت 2:30 بامداد.... پا به عرصه گیتی نهادم.... 

یعنی امشب تولدمه.....  23 سالم تموم شد.... 

یکی نبود بگه میای اینجا چیکار....؟؟؟

خودمونیم.... چقدر عمرا کوتاهه..... 

یه روزی هم همونجور که اومدم ... میرم... 

خدایا خودت کمکم کن طوری زندگی کنم که تو می خوای

نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 19:40 توسط رسول| |

در ایام دشوار فراق، با غزلی مهدوی، از حسن بیاتانی، مرهمی بر دل داغ دارمان می نهیم

هجر تو با ما کار خود را کرد، برگرد 
مجنونمان کرد و بیابان گرد، برگرد 

دیدی که مهرت مبتلامان ساخت تا سوخت؟ 
دیدی که غم بر ما چه‌ها آورد؟ برگرد 

ماییم و صبر و دیده‌ای بیدار، خون‌بار 
ماییم و زخم یک جهان نامرد، برگرد 

آقا! نبودی، عاشقی خون خورد تا مرد 
آقا! نبودی، باغ مان شد زرد، برگرد 

فردا که تابوتم رود بر دست، دیر است 
امشب که می‌پیچم به خود از درد، برگرد 

اشک از غمت در گل فرو می‌خفت، می‌گفت 
خشکید چشمی بر رهت، برگرد برگرد

نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 8:56 توسط رسول| |

يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.
خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم.
پري چوب جادووييش رو تكون داد و 
اجي مجي لا ترجي
دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك QM2در دستش ظاهر شد.
حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت: 
خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم.
خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!!
پري چوب جادوييش و چرخوند و.........
اجي مجي لا ترجي.....


و آقا 92 ساله شد! 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 21:1 توسط رسول| |


Design By : Night Skin