![]() |
![]() |
|
![]() آدم خلیفه تنهای خدا
روی زمین است امپراتوری که گاهی باید برگردد به آخرین سلاحش « ... و سلاح او گریه است » خطی کشید روی تمام سوال ها مطالب بالا از مجموعه شعری به نام « گریه های امپراتور » از آقای فاضل نظری است.امروز از کتاب فروشی خریدم.به نظرم جالب اومد.شما هم بگیرین و بخونین.شاید براتون جالب باشه.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 14:35 توسط رسول |
|
|
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند : پدر عزيزم، با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني. با عشق، پسرت، John پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن!!
سلام. مدت زیادی است که چیزی ننوشتم. این روزا نوشتن هم برام سخت شده. دوست دارم فقط بشنوم... به قول ابوسعید ابوالخیر[1] زان ناله که در بستر غم دوشم بود غمهاي جهان جمله فراموشم بود ياران همه درد من شنيدند ولي ياري که درو کرد اثر گوشم بود البته نمیدونم ربطش کجا بود.... خودمم شک داشتم این رباعی به حرفای من ربط داره یا نه .. یادمه اون قدیما یه دفترچه داشتم که هر وقت بیکار بودم، برگه های سیفدِش رو که مثل پر قو می موند، با نوشته هام سیاه می کردم. البته شباهتی هم به پر قو نداشت چون دفترش خط دار بود. به هر حال از هیچی که بهتر بود. نمی دونم چی شد که یه شب به کله مبارکمون زد آتیشِش بزنم. یادم نمیاد چرا...!؟ توش شعرم نوشته بودم. هر وقت شعرای خودمو می خوندم، این دهن مبارک سر باز می کرد و نیشای[2] الاکلنگیم با عشوه هر چه تمام خودشون رو نشون می دادند. یکی نبود بگه تو رو سَنَنَ [3]. به قول شاعر[4] من دگر شعر نخواهم بنويسم كه مگس زحمتم مي دهد از بس كه سخن شيرين است
خلاصه گفتیم بیام اینجا چند کلمه ای اختلاط کنیم... امیدوارم از داستان بالا هم خوشتون اومده باشه.... ما رو هم تو این ماه عزیز فراموش نکنین... التماس دعا زیر نویس ها: 1- می شناسینش که... 2- نیش: به همان دندانهای جلوی دهان که در قسمت
تحتانی ..نه..نه.. ببخشید... فوقانی دهان قرار دارد، گفته می شود.. 3- یک نوع اصطلاح در فرهنگ لوطی گریه.. 4- نمیدونم شاعرش کیه...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 16:20 توسط رسول |
|
|
پسرک باهوش نگاهش خبر از کشف تازه ای میداد... دوان ....دوان.... مادر را برای دیدن خدا به حیاط خانه برد.مادر فکرمی کرد پسرک جانوری غریب دیده و در تصور خود او را خدا می خواند . اما پسرک با دستان کوچکش به شبنمی اشاره کرد که بر روی گلبرگ های سرخ رنگ گل نشسته بود . مادر از تصور پاک و معصومانه کودکش اشک ریخت و او را در آغوش کشید… کودک پاکترین ذره را خدا میدانست.... سلام... مدتی نبودم... با شهرداری مشهد در برگزاری طرح اوقات فراغت همکاری میکردم... اسم طرح " آفتابگردان " بود... من تو قسمت مناطق محروم کار میکردم... عاشق دیدن لبخند روی لب های یک کودک معصوم هستم... احساس نزدیکی به خدا بهم دست میده... بزودی یه گزارش رو وبلاگم میزارم... مواظب خودتون باشید... مخصوصا" این روزا که آنفولانزای خوکی هم راه افتاده بین آدما... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 23:36 توسط رسول |
|
|
يک سخنران معروف سينما , سمينار خود را با بالا گرفتن يک 20 دلاري آغاز کرد. او از 200 نفر شرکت کننده در سمينار پرسيد: "چه کسي اين اسکناس 20 دلاري رو دوست دارد ؟" دستها شروع به بالا رفتن کرد.او گفت:"من مي خواهم اين 20 دلاري را به يکي از شما بدهم. اما اول بگذاريد يک کاري بکنم." سپس شروع به مچاله کردن اسکناس کرد. پس دوباره پرسيد: "کسي هست که هنوز اين اسکناس را بخواهد؟" باز دستها بالا رفت.او اين گونه ادامه داد: "بسیار خوب. اگر من اين کار را با اسکناس بکنم چه؟" و بعد اسکناس را به زمين انداخت و با کفش خود شروع به ماليدن آن به کف اتاق کرد.سپس آن را که کثيف و مچاله شده بود برداشت و باز گفت: "هنوز کسي هست که اين 20 دلاري را بخواهد؟" اما هنوز دستها در هوا بود.سخنران گفت: "دوستان من , همگي شما يک درس با ارزش را فرا گرفتيد. شما بي توجه به اينکه من چه بلايي بر سر اين اسکناس آوردم باز هم خواستار آن بوديد. زيرا هيچ از ارزش آن کم نشده بود و هنوز 20 دلار مي ارزيد.""خيلي از اوقات ما در زندگيمان , به وسيله تصميم هايي که مي گيريم و وقايعي که برای پيش مي آید , پرتاب , مچاله و به زمين ماليده مي شويم. در اين گونه مواقع احساس مي کنيم که ارزش خود را از دست داده ابم, اما مهم نيست که چه اتفاقي افتاده يا خواهد افتاد, به هر حال شما هرگز ارزش خود را از دست نمي دهيد:تميز يا کثيف , مچاله يا صاف , باز هم شما از نظر آنهايي که دوستتان دارند ارزش فوق العاده زيادي داريد." ارزش زندگي ما به کارهايي که انجام مي دهيم و افرادي که مي شناسيم تعيين نمي گردد. بلکه بر اساس آن چيزي که هستيم تعيين مي شود.
سلام به دوستان گلم... چند وقتی نبودم دیگه... امتحانات و بعدشم بدو بدو دنبال نمره... این ترم واقعا" در حد تیم ملی خراب کردم... خدا رو شکر در حد المپیک نبود... به هرحال گذشت و منم مانند پایان هر ترم دپرس شدم... داستان بالا رو هم یه جا خوندم... یه کمی امیدوار شدم... چه میشه کرد... اینم زندگی ماست... عینهو ماست...!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 21:32 توسط رسول |
|
|
23 سال پیش... دوم تیر ماه 1365 .... ساعت 2:30 بامداد.... پا به عرصه گیتی نهادم.... یعنی امشب تولدمه..... یکی نبود بگه میای اینجا چیکار....؟؟؟ خودمونیم.... چقدر عمرا کوتاهه..... یه روزی هم همونجور که اومدم ... میرم... خدایا خودت کمکم کن طوری زندگی کنم که تو می خوای
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 19:40 توسط رسول |
|
|
در ایام دشوار فراق، با غزلی مهدوی، از حسن بیاتانی، مرهمی بر دل داغ دارمان می نهیم
هجر تو با ما کار خود را کرد، برگرد |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 8:56 توسط رسول |
|
|
يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.
خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم. پري چوب جادووييش رو تكون داد و اجي مجي لا ترجي دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك QM2در دستش ظاهر شد. حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت: خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم. خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!! پري چوب جادوييش و چرخوند و......... اجي مجي لا ترجي..... و آقا 92 ساله شد! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 21:1 توسط رسول |
|
|
چند روز شهرستان بودم.... رفتم کنار خانواده تا یه حال و هوایی عوض کنم... البته ببینم که جو انتخابات در درون اقوام هم چطوریه... خوب نظرات متفاوته و من هم به نظراتشون احترام می زارم... اما یه اتفاقی برام افتاد که بسیار ناراحت کننده بود... البته برا من...
تو ایستگاه منتظر تاکسی بودم که یه جوون لاغر اندام از کنارم رد شد... بعد از چند قدم برگشت.. به سمت من راه افتاد ... به من که رسید، سیگارش رو از گوشه لبش بیرون داد و گفت: داش رسول... تو کجا این جا کجا... من هم با تعجب گفتم: ببخشید... من بجا نیاوردم... گفت: بایدم نشناسی.... منم... فلانی(نمی تونم اسم ببرم). یک آن جا خوردم... دنیا روی سرم خراب شد.... من و اون خاطرات زیادی رو در دوران تحصیل با هم داشتیم... یکی از بهترین دوستان من بود... بعد از ترک تحصیل ندیدمش و ای کاش نمی دیدمش... معتاد هم شده بود... سوالات زیادی توی ذهنم جولان می دادند. اما جرات پرسیدن نداشتم.... از حال و روزم پرسید... بالاخره گفتم: تو در چه حالی...؟؟ چرا این جوری...؟؟ سری تکون داد و خداحافظی کرد... من هم بدون هیچ واکنشی مات و مبهوت رفتنش رو نیگا می کردم.... اون شب... شب بدی برای من بود.... با خودم گفتم: حالا بشین بحث انتخاباتی را بنداز... از این بگو... از اون بگو... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 10:58 توسط رسول |
|
|
پروردگارا... کمکم کن تا از این افکار پریشان رهایی یابم و دلم را جز در راه رسیدن به تو به هیچ چیزی یا کسی معطوف نسازم...
خداوندا... خوب می دانم که نه وقت عاشق شدن است و نه دل سپردن به غیر.. اما چه کنم که این دل ناماندگار بی درمان مرا به این سو آن سو می کشاند... قلبم پا در جای پای دلم می گذارد و عقلم دچار وسوسه های این دو گشته است... بارالها... خوب می دانم که باید از تو بخواهم و تو را بخوانم... تو خود بهتر می دانی معشوق من کیست و کجاست؟... تو خود بهتر می دانی که این دل زخم دیده با من چه می کند؟... قلبم صبر و قرار از من ربوده است... اشک در چشمانم حلقه می زند و لرزه بر اندامم می افتد... ای دگرگون کننده قلب ها... قلبم را از این آشوب وارهان و دلم را به ساحل آرامش رهنمون ساز که اگر چنین نشود، آتش این عشق خیالی مرا خواهد سوزاند... آتشی که هر کس بدان گرفتار شد، توان رهایی از آن را نداشت... سوخت و ساخت... یا به معشوق رسید و یا خود را به تباهی کشاند... آیا جز این است که معشوق حقیقی تنها و تنها تو هستی..؟؟ آیا جز این است که این دل امانت دار عشق تو است..؟؟و این قلب تپنده در راهت..؟؟ پس چرا عهد و پیمان خود از یاد برده اند... می دانم... خوب می دانم که هر معراجی را زمینی است... می دانم که این عشق خیالی سرآغاز عشق الهی است اگر پرورده شود... اما چه کنم که ترسانم... معبودا... مرا جز آن چه که به مصلحت من است، گرفتار مساز که مرا یارای ایستادن در برابر طوفان های سخت زندگی نیست مگر به لطف و عنایت تو... ای بخشنده ترین بخشندگان... ببخش مرا که در حق تو نیکی به جای نیاوردم و آداب سپاسگزاری از یاد بردم... ای آرام کننده دلها... مرا آرام گردان، صبر به من عطا کن و خودت مرا رهنمون ساز... سلام علکم... سلام علکم.... چند وقتی نبودم.... می خواستم بگم یه موفع درباره متن بالا فکری نکنینا.... اگه یه فکرای بی خود بکنین خودکشی میکنما.... خلاصه خیلی چاکریم... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 12:53 توسط رسول |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 |
| آرشیو موضوعی |
|
کتاب دل نوشته داستانک |
| پیوندها |
|
انجمن سبز اندیشان سیاه ، سفید ، خاکستری(محمد مهدی اسکندری پور) بدون عنوان(مجتبی ضیائی) همسفر شهر آرزو باهم بیندیشیم(حسین عنبری) آن روزها وقتی که من بچه بودم (محمود سهرابی) پابرجا |
|
RSS
|